حرکت به سوی اراک

صبح ساعت 7:30 همگی در محل موعود آماده بودیک که تکلیفمون معلوم بشه. من و دوستم علی و  تعداد زیادی از بچه ها موی سرشون را با نمره 4 زده بودند. یه عده هم موهاشون هنوز بلند بود که البته بعد از رسیدن به مرکز آموزش همگی اونها پشیمون شدند و می گفتند ای کاش تو اصفهان موهامون را کوتاه می کردیم.

بعد از یک ساعت معطلی مسئول تقسیم بچه های فوق دیپلم را به ارتش و 05 کرمان فرستاد. بعد از تقسیم فوق دیپلمه ها، همگی فهمیدیم که ما لیسانس ها قراره تو کدوم ارگان بیفتیم تا اینکه مسئول تقسیم اومد و گفت اسامی که می خونم بیان این طرف به خط شن. بعد از حدود 20 تا اسم، اسم من را هم خوند اما دوستم علی را نخوند. گفت شما نیروی انتظامی هستید. برین ترمینال کاوه ساعت 10 صبح تعاونی ... برای اراک سوار شید.

من و علی خیلی ضد حال خوردیم که از هم جدا افتاده ایم. به هر حال من منتظر شدم که ببینم دوستم کجا می افته. چند دقیقه بعد معلوم شد باقی مونده ی بچه ها که اسمشون تو گروه اول نبود هم همون اراک هستند ولی قراره با یه اتوبوس دیگه ساعت 11 حرکت کنند. خیالم راحت شد که هنوز امیدی هست که با هم باشیم.

وقتی رسیدم ترمینال ساعت 9:30 بود. اتوبوسی که قرار بود ساعت 10 حرکت کنه، تا ساعت 10:45 ما را تو ترمینال معطل کرد. به طوری که بچه های اتوبوس ساعت 11:00 همگی تو ترمینال بودند و ما هنوز راه نیفتاده بودیم!

به هر حال ساعت 10:50 با یه اتوبوس بنز عتیقه و یه راننده ی عتیقه تر،   از ترمینال خارج شدیم و حدود 15 دقیقه بعد،تو جاده شاهین شهر،  اتوبوس ولوو بچه های گروه دوم (ساعت 11) با سرعت از کنار اتوبوس قدیمی زهوار در رفته ی ما(ساعت 10 یی ها) سبقت گرفت. دوستم علی را تو اون اتوبوس دیدم.

ظاهراً از همین اول قراره بد شانسی بیاریم.میگن:سالی که نکوست از بهارش پیداست.

حدود چهارساعت بعد راننده تو خمین نگه داشت تا بچه ها استراحتی بکنند و ناهاری بخورند. بچه های گروه دوم که زودتر از ما رسیده بوند، داشتند آماده ی سوار شدن به اتوبوسشون می شدند و ما تازه داشتیم از اتوبوس پیاده می شدیم.

ناهار را که خوریم سوار شدیم و به راه افتادیم. این طور که از دوره های پیش به گوشمون خورده بود، بعد از تحویل گرفتن لباس و پوتین و ... یه مرخصی دو سه روزه به ما می دن تا لباس ها را اندازه کنیم و اتیکت بزنیم و بعدش برگردیم، به همین دلیل هیچ کس احتمال نمی داد که هیچ مرخصی فعلآً در کار نیست.

حدود یک ساعت بعد به اراک رسیدیم و دم در پادگان مالک اشتر دژبان ما را به خط کرد. از دژبان که اتفاقاً بچه اصفهان هم بود پرسیدم بعد از تحویل گرفتن لباس ها که بر می گردیم؟

خیلی جدی جواب داد: نه خیر. حالا حالا مهمون ما هستین و از مرخصی هم خبری نیست. ناراحت

من که وسایل لازم را تو یه ساک کوچیک با خودم آورده بودم. خیلی از بچه ها که نه وسایل کافی با خودشون برداشته بودند و نه موهای سرشون را اصلاح کرده بودند (به این امید که بر می گردند اصفهان و دو سه روز بعد دوباره میان) حسابی ضد حال خوردن.

دژبان اومد و گفت: هر کس موبایل داره بیاره تحویل بده، ورود تیغ، سیگار، فلش مموری، رادیو، mp3 player و ... هم ممنوعه. هر کس از این چیزا داره همین الان تحویل بده. بعد از بازرسی ساک و وسایلمون به راهنمایی یکی از دژبان ها به سمت مهدیه رفتیم تا پذیرش بشیم. وارد مهدیه که شدیم، دیدیم بچه های گروه دوم (ساعت 11 یی ها) اونجا نشسته اند. ما هم به اونها ملحق شدیم. یه گروه هم از کرمانشاه حدود یک ساعتی زودتر از ما اومده بودند که مسئول پذیرش داشت کارهای پذیرش اونها را انجام می داد. تا کارهای اونها انجام شد، دوساعتی طول کشید و ساعت حدود 7:30 شب بود که مسئول پذیرش اومد سراغ ما و گفت برگه سبزها و برگه های پذیرش شما از اصفهان نیومده و ما نمیتونیم شما را پذیرش کنیم. اما با هماهنگی که با فرمانده کردیم، امشب به شما اسکان می دیم. اگر فردا برگه های پذیرش شما اومد که پذیرش می شید و گرنه بر می گردونیمتون اصفهان!

این هم یه ضد حال دیگه. به هر حال ما را به سمت گردان ذوالفقار بردند و به هر کدوم یه جفت پتو تحویل دادند و تو گروهان شهادت اسکان داده شدیم.

بعد یه نفر اومد گفت قاشق و بشقاب بردارید و برای صرف شام بیایید سالن غذاخوری و به این ترتیب اولین غذای خدمت سربازی که استامبولی بود را خوردیم.



/ 1 نظر / 143 بازدید
جملات زیبا

سلام آش خور ! قدر اراک رو بدون که هیچ جا بهتر از مالک اشتر نیست من هم سال 88 البته اسفند 88 اونجا افتادم ولی از اهواز مثل تو روز اول ما رو بردن مسجد . . . ولی تو گفتی مهدیه مسجد درسته آدرسش هم میشه . . . وقتی از در پادگان وارد میشی سمت چپ من یه هفته تو قدس بودم بعد رفتم ذولفقار جات خالی همه دورووریام دکتر بودن منم مثل تو با یه دوست فابریک به نام هادی بودم همش باهم بودیم