زندگی در شرایط سخت!

یکی دو هفته باقی مونده بود به اتمام دوره ی آموزشی تو فروردین ماه که یه روز فرمانده گروهان گفت: "فردا صبح سریع تر آماده بشید برای صرف صبحانه و نماز چون باید بریم میدون تیر،امروز هم بعد از تموم شدن کلاس ها مراجعه کنید به انبار خوابگاه برای دریافت قمقمه، کلاه فلزی و سایر وسایل لازم که به هر سرباز تحویل داده می شه و بعدش هم صحیح و سالم تحویل گرفته میشه! ضمناً فردا صبح دو تا پتو و بالش و وسایل شخصی تون را داخل کیسه انفرادی با خودتون بیارید"

بعد از ظهر اون روز، طبق حرف فرمانده برای تحویل گرفتن وسایل لازم زندگی در شرایط سخت روبروی درب انبار خوابگاه به صف شدیم. یکی یکی بچه ها وسایلشون را تحویل می گرفتن و جلوی اسمشون را توی دفتر تحویل اثر انگشت می زدن

اون شب هم بعد از تحویل گرفتن وسایل و جادادن اونها تو کمد طبق روال همیشه صرف شام و خوندن نماز و یکم شوخی و سر و صدا و خاموشی

صبح که شد طبق قرار قبلی زودتر از هر روز خوابگاه را جمع و جور کردیم و تخت ها را آنکادر کرده و نماز و صبحونه را صرف و نهایتاً جلوی خوابگاه به صف شدیم تا فرمانده اومد. فرمانده توضیحاتی در خصوص برنامه ارائه داد و گفت آقایون برای تحویل گرفتن اسلحه هاشون بیان جلوی اسلحه خونه

هر سرباز یه کمر بندی داره به نام فانوسقه. این کمر پهن و برزنتی به رنگ ماشی هست و سوراخ هایی دور و برش داره که برای حمل قمقمه و فشنگ و نارنجک و بستن کلت و چیزهایی از این قبیل خیلی کاربرد داره. قمقمه های سربازی هم از جنس پلاستیک فشرده هستن. قمقمه هایی که ما روز قبلش از انبار تحویل گرفته بودیم به قدری کثیف بودن که هیچ کس رغبت نمی کرد تو اونها آب بخوره. هرچند اگه نو هم بود من هیچ وقت حاضر نمی شدم تو چنین چیزی آب بخورم.به هر حال چون حملش اجباری بود قمقمه ها را به فانوسقه زدیم.کاربرد کلاه فلزی در جنگ اینه که اگر ترکش یا گلوله (البته گلوله از فاصله ی زیاد) به سمت سر سرباز شلیک شد، این کلاه باعث میشه تیر یا ترکش به اصطلاح کمونه کنه و به سر رزمنده آسیب نرسونه به همین دلیل ورق فلزی ضخیمی در ساخت کلاه استفاده میشه و وزن کلاه را زیاد میکنه.همین باعث میشه که بعد از ده دقیقه روی سر گذاشتن کلاه فلزی، گردن درد بگیرید. خوشبختانه فرماندهان اصراری بر گذاشتن دائم کلاه فلزی روی سر سربازها نداشتند(هر چند موقع شلیک با تفنگ استفاده از کلاه فلزی به دلیل پرش پوکه های داغ به اطراف اجباری است). به هرحال قمقمه و کلاه فلزی و کیسه انفرادی محتوی پتو و بالش و وسایل شخصی را به دوش انداخته و جلوی اسلحه خونه به صف شدیم

بعد از تحویل گرفتن سلاح چون ما اولین گروهان بودیم که آماده شدیم، جلوتر از بقیه ی گروهان های گردانمون به خط شدیم. حدود نیم ساعت بعد هم بقیه ی گروهان های گردان آماده شده بودند و پشت گروهان ما به خط شده بودند (هر گردان از چهار گروهان تشکیل میشه). به هر حال دستور حرکت گردان توسط سرگرد که مسئول گردان بود صادر شد و چهار گروهان به سمت درب دژبانی راه افتادیم.آفتاب هم دیگه طلوع کرده بود. ما فکر می کردیم از همه زرنگ تریم وقتی به دژبانی رسیدیم دیدیم یکی دو تا گردان جلوتر از ما آماده ی خروج هستن!

بعد از خروج از دژبانی و گذر از زیر گذر اتوبان وارد محوطه ی میدان تیر شدیم که قرار بود یکی دو روزی را اونجا بگذرونیم و زندگی در شرایط سخت را تجربه کنیم. بعد از رسیدن به محوطه، به هر گروه یه چادر تحویل دادن و گفتن برین چادرهاتون را نصب کنید، بدون هیچ راهنمایی و توضیحی!!! (یک کامیون چادر آورده بودن اونجا، سرگروه هر گروه میرفت چادر را با میله هاش تحویل می گرفت و می اومد). چادرهای سربازی هم مثل این چادرهای فنری خانوادگی نیست که وقتی بازش میکنی خودش برپا بشه. این چادرها از جنس برزنت زخیم هست و باید یک سری لوله را سره هم می کردیم تا اسکلت اصلی چادر شکل بگیره و بعدش چادر را روی اسکلت فلزی می کشیدیم. برای کسایی که این کار را قبلاً انجام داده بودند و قلق کار دستشون بود برپا کردن چادر راحت بود. مثلاً تو یکی از گروه های مجاور ما، یکی از بچه ها تو کار زنبورداری و عسل بود و چون خودش یدونه از این چادرها داشت کاملاً با روش برپا کردن این مدل چادرها آشنا بود. ماهم که بی هنر بی هنر بودیم. بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با چادر و میله ها بالاخره چادر ما هم بر پا شد. البته پوستمون هم کنده شد. خیلی سخته. مخصوصاً مهار کردن چادر که اگه درست انجام نشه با یه باد متوسط، چادر بلند میشه یا بر می گرده. برای مهار کردنش هم باید چهارتا میخ بلند را تو زمین چهار طرف چادر بکوبید و طناب ها را محکم به اونها گره بزنید.ضمن اینکه باید دور تا دور چادر را با ریختن خاک ایزوله کنیم که باد و بارون نفوذ نکنه. خلاصه این چادرهای عهد عتیق برپا کردنشون واقعاً درد سر داره

بعد از برپا کردن چادر بچه ها را جمع کردند و یه کلاس آموزش کار با قطب نما و تشخیص فاصله و گِرا گرفتن با قطب نما گذاشتند که الحق خیلی کلاس جالبی بود. هرچند الان چیز خیلی زیادی از کار با قطب نما خاطرم نیست غیر از تشخیص جهت شمال(که اون را هم عقربه نشون میده!)

همونطور که قبلاً اشاره کردم روال اصلی زندگی در شرایط سخت اینه که سربازها را تو یه بیابان بی آب و علف ببرن و آب به مقدار محدود و غذا به مقدار سیر شدن نصفه و نیمه در اختیارشون بگذارند، ضمن اینکه خواب تو چادر و حفر و استفاده از توالت صحرایی را هم یاد بگیرند

اما تو پادگان دوست داشتنی مالک اشتر خبری از بیابان خشک و بی آب علف نیست چون از میدان تیر که دامنه ی یک کوه هست برای اجرای برنامه ی زندگی در شرایط سخت استفاده میشه. این میدان تیر یک منبع بزرگ آب در دامنه ی یکی از کوه های نزدیک داره که با لوله کشی قطور این آب به سمت یک استخر کوچک در پایین کوه هدایت میشه. ظاهراً کاربرد این استخر فقط برای وضو گرفتن و برداشتن آب جهت استفاده از سرویس بهداشتی هست

در میدان تیر مالک اشتر حدود ده دوازده تا سرویس بهداشتی ساخته شده که هرچند به تمیزی سرویس های بهداشتی داخل پادگان نیست اما قطعاً از حفر و استفاده از توالت صحرایی بهتره

پس تا اینجای کار خیالتون از آب جهت وضو و سرویس بهداشتی راحت باشه. در خصوص آب آشامیدنی و خوراکی هم یک سوپر مواد غذایی در میدان تیر هست که سربازها می تونن هم آب معدنی، هم هرچیز دیگه ای که نیاز دارن از اونجا تهیه کنند. بنابر این زندگی در شرایط سخت دوره ی آموزشی پادگان مالک اشتر بیشتر شبیه یه اردوی تفریحی می مونه که واقعاً هم خوش می گذره. یادمه بچه های گروه رفته بودند چیپس و پفک و تخمه و تنقلات از سوپر خریده بودند و نشسته بودیم تو چادر داشتیم می خوردیم که فرمانده مون همون موقع اومد درب چادر را بالا زد و به طعنه با همون لبخند همیشگی اش گفت واقعاً که دارین زندگی تو شرایط سخت را بد جوری تجربه می کنید نیشخند

به هر حال اون روز فقط همون کلاس قطب نما را برامون گذاشتند و کار زیادی باهامون نداشتند چون بچه ها هم به دلیل پیاده روی با وسایلی که داشتند و هم به دلیل برپایی چادر خسته بودند. شب هم تن ماهی دادند با نون که البته ما نوشابه هم خریده بودیم.شب را تو چادر به صبح رسوندیم. صبح روز بعد یکی از هیجان انگیز ترین روزهای خدمت من بود.

صبح یکم هوا ابری شد. برنامه این بود که اول بریم کوه نوردی، بعدش هم شلیک با ژ-3 و کلت کمری و تیربار گرینوف و آر پی جی را یاد بگیریم. برنامه ی شلیک با کلاشینکف را قبلاً تو میدان تیر انجام داده بودیم اما به صورت تک تیر. قرار بر این بود که روز بعدش شلیک با کلاشینکف به صورت تیربار و شلیک در شب با فشنگ رسام را داشته باشیم

بعد از کوه نوردی برنامه ی آموزش نظامی به ترتیبی که گفتم انجام شد. البته شلیک با تیربار گرینوف را چند تا از بچه ها به صورت داوطلبانه انجام دادند (هرچند همه داوطلب بودند اما به هر حال قسمت ما نشد و ما هم مثل خیلی های دیگه فقط تماشاچی بودیم) علتش هم اینه که گرینوف تیربار نیمه سنگین هست و باید حتماً یکی از فرماندهان که تجربه ی زیاد داره در کنار سربازی که می خواست شلیک کنه حضور داشته باشه تا هنگام تیراندازی لوله ی تفنگ به طرفین یا پایین و بالا منحرف نشه. به همین دلیل سه چهار تا داوطلب انتخاب شدند و به ترتیب شلیک کردند و ما هم تماشا کردیم. شلیک با آر پی جی هفت هم به همین ترتیب بود و چندتا داوطلب(که باز هم نسیب ما نشد) انتخاب کردند و اونها به سمت کوه موشک آر پی جی زدند. واقعاً که انفجار موشک آر پی جی صدای بسیار مهیبی داره مخصوصاً که تو محیط کوه، صدا اکو هم میشد.

برنامه های آموزشی اون روز سپری شد و قرار شد شب شلیک در شب داشته باشیم اما نزدیک های عصر که شد بارون شروع شد. رفتیم تو چادر اما به دلیل کثیف و گل آلود شدن کف چادرها (چون بچه ها بعد از بارون با پوتین هاشون دویده بودند داخل چادر) امکان نشستن تو چادر نبود. از طرفی بارون هم آروم تر شد اما از وضعیت ابرها میشد حدس زد که شب دوباره بارون تند بشه به همین دلیل تصمیم فرماندهان بر این شد که چادرها را بگذاریم و شب بریم تو پادگان و فردا صبح برای ادامه ی برنامه ی زندگی در شرایط سخت(!) برگردیم. وسایلمون را جمع کردیم و زیر نم نم بارون و البته تو گل و شل به سمت پادگان به راه افتادیم

وقتی به پادگان رسیدیم اولین کاری که کردیم تمیز کردن پوتین ها و برداشتن چند تُن گل از روی اونها بود. همونطور که حدس زده بودیم شب حسابی بارون اومد و باد شدیدی هم گرفت. اگه درایت فرماندهان نبود قطعاً همه ی بچه ها تو اون چادرها حسابی سرما می خوردند. فردا صبح که هوا هم آفتابی شده بود به میدان تیر رفتیم و دیدیم چندتا از چادرها سر و کله شدند و حسابی گل مالی شدند. البته چادر ما هنوز سر جاش بود. یک سری برنامه ی آموزشی و کلاس تو هوای دل انگیز فروردین که از روزهای قبل برنامه ریزی شده بود داشتیم تا ظهر مراسم نماز جماعت و ناهار و بعد از اون هم شلیک با کلاشینکف به صورت تیربار. حیف که 12 تا تیر بیشتر ندادند و در کسری از ثانیه خالی شد. اما همون هم کلی کیف داشت. نزدیک های غروب گفتند به هر سرباز 4 تا تیر مشقی می دیم که با اسلحه ی خودش شلیک کنه. اولین باری بود که تو اسحله ام که حدود یک ماه و نیم تقریباً هر روز دستم بود فشنگ گذاشتم.هر چند مشقی فقط صدا داره و مرمی نداره اما همون هم حال داد. شب هم که هوا تاریک شد برنامه ی شلیک فشنک رسام با کلاشینکف به سمت سیبل های مخصوص شب (که چراغ های LED روی اونها کار گذاشته بودند) داشتیم. اون هم جالب بود. تیرهای رسام مخصوص علامت دادن در شب هستند و بعد از شلیک یک خط نوری زیبای قرمز رنگ دنبال خودشون می کشن. خیلی زیباست. البته یکی از سیبل ها بعد از برخورد فشنگ (چون فشنگ هنوز در حال سوختن بود) آتیش گرفت که اون هم خاطره ای شد خنده دار و بیاد موندنی

به هر حال برنامه ی زندگی در شرایط سخت هم تموم شد. خیلی دلم می خواست که پرتاب نارنجک را هم بهمون آموزش بدن اما گفتند دو سه دوره هست که پرتاب نارنجک از برنامه ها حذف شده. به هر حال به لطف مسئول سوپر مارکت میدان تیر که البته خودش از کارمندان پادگان مالک اشتر بود و دوربین عکاسی آورده بود(چون تنها کسی که مجوز آوردن دوربین داشت همین آقا بود)، عکس هایی از اون روز را دارم. عکس های زیادی با دوربینش انداخت و به تعداد زیاد رو CD رایت کرد و تو سوپرمارکت داخل پادگان می فروخت. همون روز بهش گفتم من یه ژست با تفنگم می گیرم، شما یه عکس تکی از من بنداز، قبول کرد. ژست را گرفتم و اون هم عکس را انداخت. بعد که عکس را روی CD تو خونه باز کردم، دیدم عجب عکس تکی ای انداخته تعجب  ، بیست نفر آدم پشت سر من هر کدوم با یه شکل و ژست خنده دار ایستاده بودند که من نفهمیدم اینها اون روز کی اومدن، بعد از گرفتن عکس هم کی غیبشون زد که من ندیدمشون نیشخند

/ 1 نظر / 675 بازدید
نازنین

عکس تکی هههههه خیلی خندیدیم ممنون