روز تقسیم - خان اول!
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٤   کلمات کلیدی: روز تقسیم ،تقسیم دوره آموزشی ،تقسیم

دوره ی آموزشی با همه ی ماجراهایش تمام شد و ما را به مدت یک هفته به مرخصی پایان دوره ی آموزشی فرستاند و قرار شد هفته ی بعد در روز معینی برای گرفتن حکم تقسیم خودمون به پادگان مالک اشتر مراجعه کنیم. یک هفته ی خوبی بود اما دلهره و نگرانی هم داشت چون هیچ کس نمی دونست قراره 15 ماه باقی مانده از خدمتش را کجا سپری کنه. شاید باورتون نشه اما من خیلی برام مهم نبود. همون روز اول هم که می خواستم دفترچه خدمت پست کنم به دوستهام گفته بودم من قراره 17 ماه خدمت کنم حالا هرجا که شد، شد، سعی می کنم تو این 17 ماه دردسری برای خودم درست نکنم و اضافه خدمتی هم نخورم تا شر این خدمت هم از سرم کم بشه. بعد از یک هفته که مراجعه کردیم به پادگان هیچ کس را داخل پادگان راه ندادند چون گفتند شما دیگه سرباز اینجا نیستید! بنابر این اجازه ی ورود هم ندارید (در پادگان مالک اشتر و البته همه ی پادگان های نظامی غیر از پرسنل نظامی و پرسنل وظیفه ی همان پادگان یا تحت آموزش آن پادگان و بعضی از گروه های پیمانکاری که برای تعمیرات مجوز ورود دارند، هیچ کس اجازه ی ورود ندارد). بیرون از پادگان و کنار دژبانی یک محوطه ی فضای سبزی درست کرده اند که البته درب و حصار کشی هم دور و برش داره و یک راه ورودی هم به داخل پادگان داره که اونجا در اصل سالن ملاقات هست و خانواده های سربازها می تونن برای دیدن فرزندشون مراجعه کنند و اونجا همدیگه را ببینند. گفتند همه ی آقایون برن داخل محوطه ملاقات تا حکم هاشون از سرپرستی پرینت بشه و بیاد تا بدیم بهتون. نکته ی قابل ذکر اینه که تقسیمات در تهران انجام میشه. نه پادگان مالک اشتر و نه هیچ پادگانی دخالتی در تقسیم نداره. تا اون جایی هم که من می دونم هر استان نیازش را به نیروی انسانی نیروی انتظامی در تهران اعلام می کنه(حالا اگه ارتش باشه به نیروی انسانی ارتش و...) و ظاهراً نیاز به نیروهای درجه دار و سرباز صفر جداگانه اعلام میشه و تهران بر اون اساس تصمیم می گیره که مثلاً پرسنل درجه دار و افسر این دوره چه تعداد در کدوم شهر خدمت کنند یا پرسنل سرباز صفر این دوره در کدوم شهر خدمت کنند.به هر حال بعد از تقسیم در تهران سربازها یک دوره تقسیم استانی هم دارند که فرماندهی انتظامی استان مربوطه در این خصوص تصمیم میگیره. بنابر این حکمی که قرار بود به ما بدهند فقط مشخص می کرد قراره تو کدوم استان خدمت کنیم اما شهر یا روستاش بعد از مراجعه به فرماندهی انتظامی اون استان مشخص میشد. به هر حال ما چند ساعتی معطل شدیم تا احکامی که از تهران روی سایت اینترانت مربوطه اومده بود را پرینت کردند و آوردند. یکی یکی اسم بچه ها می خوندند و بچه ها می رفتن حکمشون را می گرفتند. هرچند که من خیلی برام مهم نبود کجا می افتم اما استرسی که بچه ها داشتن روی من هم تاثیر گذاشته بود. هر اسمی که خونده می شد اون سرباز با دست و دل لرزان به سمت فرمانده ای که حکم ها را پخش می کرد می رفت تا حکمش را بگیره و ببینه کجا افتاده. واقعاً که لحظات سختی بود. اکثر بچه های هم دوره ای ما وقتی حکمشون را باز می کردند و می خوندن می گفتند "واااااای" چون اکثراً اقتاده بودند استان سیستان و بلوچستان. با این حساب من هم حدسم این بود که همون سیستان و بلوچستان هستم. البته بودند تک و توکی از بچه ها که استان خودشون افتاده بودند مثلاً از هم دوره ای های اصفهانی من دو سه نفری افتاده بودند اصفهان که به قول معروف با دمشون گردو می شکستند و از خوشحالی تو پوستشون نمی گنجیدن. حکم بچه های اصفهان را خوندن و اسمی از من برده نشد. یعنی چه؟! رفتم سراغ فرمانده ای که حکم ها را می خوند. دور و برش هم حسابی ازحام بود و شلوغی بچه ها اجازه نمی داد صدا به صدا برسه. اون هم شروع کرده بود به خوندن حکم بچه های یه استان دیگه (استان به استان خونده میشد). به هر بدبختی بود خودم را رسوندم بهش و گفتم آقای ... حکم من را نخوندین. گفت اسمت چی بود و از کدوم استان بودی. گفتم امیر ... از اصفهان. یه نگاهی به کاغذهایی که تو دستش بود انداخت و گفت: "اصفهان را خوندم تموم شده". گفتم خب یعنی چی؟ من را که نخوندید. گفت: مطمئنی دفترچه خدمتت را از اصفهان پست کردی؟ (دفترچه خدمت از هر جایی پست بشه، شخص را به عنوان نیروی اعظامی از همون استان در نظر می گیرند) گفتم بله از اصفهان بودم. گفت باید صبر کنی تا تموم حکم ها را بخونم بعد بیام سراغ تو. من گفتم چی؟  تعجب این جوری که من تا عصر اینجا معطل میشم کلافه خدا را شکر طرف آدم منطقی بود. گفت یه لحظه صبر کن. یکی از دژبان ها را صدا کرد و گفت با این سرباز (اشاره به من) برو تو دفتر نیروی انسانی بگو حکمش نیومده. ازش تشکر کردم و با دژبان داخل پادگان شدم. پیش خودم گفتم بالاخره من هم یه بار با لباس شخصی وارد اینجا شدم. با اضطراب و دلهره وارد دفتر شدم. سلام کردم و به مسئولی که پشت کامپیوتر نشسته بود گفتم حکم های بچه های اصفهان را خوندن، حکم من نیونده ظاهراً. گفت کد ملی ات را بگو، گفتم، زد تو سیستم. بعد گفت: اصفهان. من فکر کردم داره می پرسه مثلاً از اصفهان هستی یا مثلاً بچه اصفهان هستی؟ گفتم بله از اصفهان ام. گفت: نه، میگم اصفهان افتادی. من یه لحظه اونجا خشکم زد. خدا شاهده نمی دونستم چی بگم. یادم هم نیست چی گفتم. فقط می دونم باورم نمی شد. فکر می کردم داره سر به سرم می گذاره یا دارم خواب می بینم. تا سرباز نباشید و لحظه ی خوندن حکم تقسیم را درک نکنید متوجه نمی شید من چی می گم. خدا را شکر اصفهان افتادم. هنوز نمی تونستم بگم شهر خودم (هرچند من کل خدمتم را تو شهر خودم انجام دادم) اما حداقل می دونستم تا ایجا افتاده ام تو استان خودم. راستش سیستان و بلوچستان یه هنگ مرزی هم داره که دست نیروی انتظامیه و برای اونجا هم نیرو می خواستن. خدمت تو هنگ های مرزی واقعاً خطرناکه چون هرلحظه ممکنه توسط اشرار و قاچاق چی ها مورد حمله قرار بگیره و شربت شهادت نوشانیده بشه. به هر حال خدا را شکر می کردم که لااقل تو استان اصفهان افتاده ام (هرچند اصفهان یک استان کویری هست و خدمت تو بعضی از شهرها و روستاهای اصفهان هم خیلی دشواره. مثلاً در دوره ی خدمتم برای بازرسی به همراه یکی از سرهنگ هامون به شهرستان خور و بیابانک رفتیم. تو تابستون بود. اونقدر هوا گرم بود که از زمین و آسفالت جاده گرما به سمت بالا می اومد و حرکت گرما هم به شکل یک مه یا بخار که از زمین بلند میشه قابل مشاهده بود! ما تو ماشین بودیم و کولر ماشین هم با درجه ی بالا داشت کار می کرد. اما من سربازهایی را دیدم که تو اون آفتاب و گرمای فجیع داشتند پست نگهبانی می دادند. بنابر این اصفهان هم جاهایی برای خدمت داره که اگه آدم بیفته اونجا شاید آرزو کنه ای کاش همون هنگ مرزی می افتاد)

به هر حال حکم را چون پرینت نمی شد و نمی دونم چه دلیل داشت به صورت دستی نوشت و پایینش را مهر و امضا کرد و داد دستم. از پادگان به همراه دژبان اومدم بیرون. دوستان و هم خدمتی هام که هنوز اونجا بودند اومدن دور من تا ببینند من کجا افتاده ام. بهشون گفتم متاسفانه من دیگه نمی تونم با شما خدمت کنم. (آخه همگی اونها افتاده بودند سیستان). به هر حال لحظه ی خداحافظی رسیده بود. لحظه ی سختیه. دوستهای خوبی که دو ماه باهاشون زندگی کردی، گفتی و خندیدی و لحظات شادی را با اونها سپری کردی.الان دیگه باید با همشون خداحافظی کنی. وقتی هم نبود. چون فردا باید خودمون را به فرماندهی انتظامی استانی که حکم خورده بود معرفی می کردیم. به هر حال با اشک و خنده جدا شدیم و برای هم آرزوی سلامتی و موفقیت کردیم.

وقتی رسیدم اصفهان یک جعبه شیرینی خریدم و رفتم خونه. خانواده ی من هم که دیگه دل تو دلشون نبود که ببینند من کجا افتاده ام با دیدن جعبه شیرینی حدس زدن که جای من بد نیست. مادرم گفتند یه نذری کرده بودم که اگر بیفتی اصفهان اون نذر را ادا کنم.باید مقدمات نذر را آماده کنم. من هم بهشون گفتم این خان اول بود. خان دون اینه که فردا برم فرماندهی انتظامی استان اصفهان ببینم اونجا من را به کدوم شهر یا روستا می فرستن برای خدمت. به هر حال تا اینجای کار را که خدا لطف کرده بود، ببینیم فردا چی میشه.


 
زندگی در شرایط سخت!
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸   کلمات کلیدی: زندگی ،شرایط ،سخت ،مالک اشتر

یکی دو هفته باقی مونده بود به اتمام دوره ی آموزشی تو فروردین ماه که یه روز فرمانده گروهان گفت: "فردا صبح سریع تر آماده بشید برای صرف صبحانه و نماز چون باید بریم میدون تیر،امروز هم بعد از تموم شدن کلاس ها مراجعه کنید به انبار خوابگاه برای دریافت قمقمه، کلاه فلزی و سایر وسایل لازم که به هر سرباز تحویل داده می شه و بعدش هم صحیح و سالم تحویل گرفته میشه! ضمناً فردا صبح دو تا پتو و بالش و وسایل شخصی تون را داخل کیسه انفرادی با خودتون بیارید"

بعد از ظهر اون روز، طبق حرف فرمانده برای تحویل گرفتن وسایل لازم زندگی در شرایط سخت روبروی درب انبار خوابگاه به صف شدیم. یکی یکی بچه ها وسایلشون را تحویل می گرفتن و جلوی اسمشون را توی دفتر تحویل اثر انگشت می زدن

اون شب هم بعد از تحویل گرفتن وسایل و جادادن اونها تو کمد طبق روال همیشه صرف شام و خوندن نماز و یکم شوخی و سر و صدا و خاموشی

صبح که شد طبق قرار قبلی زودتر از هر روز خوابگاه را جمع و جور کردیم و تخت ها را آنکادر کرده و نماز و صبحونه را صرف و نهایتاً جلوی خوابگاه به صف شدیم تا فرمانده اومد. فرمانده توضیحاتی در خصوص برنامه ارائه داد و گفت آقایون برای تحویل گرفتن اسلحه هاشون بیان جلوی اسلحه خونه

هر سرباز یه کمر بندی داره به نام فانوسقه. این کمر پهن و برزنتی به رنگ ماشی هست و سوراخ هایی دور و برش داره که برای حمل قمقمه و فشنگ و نارنجک و بستن کلت و چیزهایی از این قبیل خیلی کاربرد داره. قمقمه های سربازی هم از جنس پلاستیک فشرده هستن. قمقمه هایی که ما روز قبلش از انبار تحویل گرفته بودیم به قدری کثیف بودن که هیچ کس رغبت نمی کرد تو اونها آب بخوره. هرچند اگه نو هم بود من هیچ وقت حاضر نمی شدم تو چنین چیزی آب بخورم.به هر حال چون حملش اجباری بود قمقمه ها را به فانوسقه زدیم.کاربرد کلاه فلزی در جنگ اینه که اگر ترکش یا گلوله (البته گلوله از فاصله ی زیاد) به سمت سر سرباز شلیک شد، این کلاه باعث میشه تیر یا ترکش به اصطلاح کمونه کنه و به سر رزمنده آسیب نرسونه به همین دلیل ورق فلزی ضخیمی در ساخت کلاه استفاده میشه و وزن کلاه را زیاد میکنه.همین باعث میشه که بعد از ده دقیقه روی سر گذاشتن کلاه فلزی، گردن درد بگیرید. خوشبختانه فرماندهان اصراری بر گذاشتن دائم کلاه فلزی روی سر سربازها نداشتند(هر چند موقع شلیک با تفنگ استفاده از کلاه فلزی به دلیل پرش پوکه های داغ به اطراف اجباری است). به هرحال قمقمه و کلاه فلزی و کیسه انفرادی محتوی پتو و بالش و وسایل شخصی را به دوش انداخته و جلوی اسلحه خونه به صف شدیم

بعد از تحویل گرفتن سلاح چون ما اولین گروهان بودیم که آماده شدیم، جلوتر از بقیه ی گروهان های گردانمون به خط شدیم. حدود نیم ساعت بعد هم بقیه ی گروهان های گردان آماده شده بودند و پشت گروهان ما به خط شده بودند (هر گردان از چهار گروهان تشکیل میشه). به هر حال دستور حرکت گردان توسط سرگرد که مسئول گردان بود صادر شد و چهار گروهان به سمت درب دژبانی راه افتادیم.آفتاب هم دیگه طلوع کرده بود. ما فکر می کردیم از همه زرنگ تریم وقتی به دژبانی رسیدیم دیدیم یکی دو تا گردان جلوتر از ما آماده ی خروج هستن!

بعد از خروج از دژبانی و گذر از زیر گذر اتوبان وارد محوطه ی میدان تیر شدیم که قرار بود یکی دو روزی را اونجا بگذرونیم و زندگی در شرایط سخت را تجربه کنیم. بعد از رسیدن به محوطه، به هر گروه یه چادر تحویل دادن و گفتن برین چادرهاتون را نصب کنید، بدون هیچ راهنمایی و توضیحی!!! (یک کامیون چادر آورده بودن اونجا، سرگروه هر گروه میرفت چادر را با میله هاش تحویل می گرفت و می اومد). چادرهای سربازی هم مثل این چادرهای فنری خانوادگی نیست که وقتی بازش میکنی خودش برپا بشه. این چادرها از جنس برزنت زخیم هست و باید یک سری لوله را سره هم می کردیم تا اسکلت اصلی چادر شکل بگیره و بعدش چادر را روی اسکلت فلزی می کشیدیم. برای کسایی که این کار را قبلاً انجام داده بودند و قلق کار دستشون بود برپا کردن چادر راحت بود. مثلاً تو یکی از گروه های مجاور ما، یکی از بچه ها تو کار زنبورداری و عسل بود و چون خودش یدونه از این چادرها داشت کاملاً با روش برپا کردن این مدل چادرها آشنا بود. ماهم که بی هنر بی هنر بودیم. بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با چادر و میله ها بالاخره چادر ما هم بر پا شد. البته پوستمون هم کنده شد. خیلی سخته. مخصوصاً مهار کردن چادر که اگه درست انجام نشه با یه باد متوسط، چادر بلند میشه یا بر می گرده. برای مهار کردنش هم باید چهارتا میخ بلند را تو زمین چهار طرف چادر بکوبید و طناب ها را محکم به اونها گره بزنید.ضمن اینکه باید دور تا دور چادر را با ریختن خاک ایزوله کنیم که باد و بارون نفوذ نکنه. خلاصه این چادرهای عهد عتیق برپا کردنشون واقعاً درد سر داره

بعد از برپا کردن چادر بچه ها را جمع کردند و یه کلاس آموزش کار با قطب نما و تشخیص فاصله و گِرا گرفتن با قطب نما گذاشتند که الحق خیلی کلاس جالبی بود. هرچند الان چیز خیلی زیادی از کار با قطب نما خاطرم نیست غیر از تشخیص جهت شمال(که اون را هم عقربه نشون میده!)

همونطور که قبلاً اشاره کردم روال اصلی زندگی در شرایط سخت اینه که سربازها را تو یه بیابان بی آب و علف ببرن و آب به مقدار محدود و غذا به مقدار سیر شدن نصفه و نیمه در اختیارشون بگذارند، ضمن اینکه خواب تو چادر و حفر و استفاده از توالت صحرایی را هم یاد بگیرند

اما تو پادگان دوست داشتنی مالک اشتر خبری از بیابان خشک و بی آب علف نیست چون از میدان تیر که دامنه ی یک کوه هست برای اجرای برنامه ی زندگی در شرایط سخت استفاده میشه. این میدان تیر یک منبع بزرگ آب در دامنه ی یکی از کوه های نزدیک داره که با لوله کشی قطور این آب به سمت یک استخر کوچک در پایین کوه هدایت میشه. ظاهراً کاربرد این استخر فقط برای وضو گرفتن و برداشتن آب جهت استفاده از سرویس بهداشتی هست

در میدان تیر مالک اشتر حدود ده دوازده تا سرویس بهداشتی ساخته شده که هرچند به تمیزی سرویس های بهداشتی داخل پادگان نیست اما قطعاً از حفر و استفاده از توالت صحرایی بهتره

پس تا اینجای کار خیالتون از آب جهت وضو و سرویس بهداشتی راحت باشه. در خصوص آب آشامیدنی و خوراکی هم یک سوپر مواد غذایی در میدان تیر هست که سربازها می تونن هم آب معدنی، هم هرچیز دیگه ای که نیاز دارن از اونجا تهیه کنند. بنابر این زندگی در شرایط سخت دوره ی آموزشی پادگان مالک اشتر بیشتر شبیه یه اردوی تفریحی می مونه که واقعاً هم خوش می گذره. یادمه بچه های گروه رفته بودند چیپس و پفک و تخمه و تنقلات از سوپر خریده بودند و نشسته بودیم تو چادر داشتیم می خوردیم که فرمانده مون همون موقع اومد درب چادر را بالا زد و به طعنه با همون لبخند همیشگی اش گفت واقعاً که دارین زندگی تو شرایط سخت را بد جوری تجربه می کنید نیشخند

به هر حال اون روز فقط همون کلاس قطب نما را برامون گذاشتند و کار زیادی باهامون نداشتند چون بچه ها هم به دلیل پیاده روی با وسایلی که داشتند و هم به دلیل برپایی چادر خسته بودند. شب هم تن ماهی دادند با نون که البته ما نوشابه هم خریده بودیم.شب را تو چادر به صبح رسوندیم. صبح روز بعد یکی از هیجان انگیز ترین روزهای خدمت من بود.

صبح یکم هوا ابری شد. برنامه این بود که اول بریم کوه نوردی، بعدش هم شلیک با ژ-3 و کلت کمری و تیربار گرینوف و آر پی جی را یاد بگیریم. برنامه ی شلیک با کلاشینکف را قبلاً تو میدان تیر انجام داده بودیم اما به صورت تک تیر. قرار بر این بود که روز بعدش شلیک با کلاشینکف به صورت تیربار و شلیک در شب با فشنگ رسام را داشته باشیم

بعد از کوه نوردی برنامه ی آموزش نظامی به ترتیبی که گفتم انجام شد. البته شلیک با تیربار گرینوف را چند تا از بچه ها به صورت داوطلبانه انجام دادند (هرچند همه داوطلب بودند اما به هر حال قسمت ما نشد و ما هم مثل خیلی های دیگه فقط تماشاچی بودیم) علتش هم اینه که گرینوف تیربار نیمه سنگین هست و باید حتماً یکی از فرماندهان که تجربه ی زیاد داره در کنار سربازی که می خواست شلیک کنه حضور داشته باشه تا هنگام تیراندازی لوله ی تفنگ به طرفین یا پایین و بالا منحرف نشه. به همین دلیل سه چهار تا داوطلب انتخاب شدند و به ترتیب شلیک کردند و ما هم تماشا کردیم. شلیک با آر پی جی هفت هم به همین ترتیب بود و چندتا داوطلب(که باز هم نسیب ما نشد) انتخاب کردند و اونها به سمت کوه موشک آر پی جی زدند. واقعاً که انفجار موشک آر پی جی صدای بسیار مهیبی داره مخصوصاً که تو محیط کوه، صدا اکو هم میشد.

برنامه های آموزشی اون روز سپری شد و قرار شد شب شلیک در شب داشته باشیم اما نزدیک های عصر که شد بارون شروع شد. رفتیم تو چادر اما به دلیل کثیف و گل آلود شدن کف چادرها (چون بچه ها بعد از بارون با پوتین هاشون دویده بودند داخل چادر) امکان نشستن تو چادر نبود. از طرفی بارون هم آروم تر شد اما از وضعیت ابرها میشد حدس زد که شب دوباره بارون تند بشه به همین دلیل تصمیم فرماندهان بر این شد که چادرها را بگذاریم و شب بریم تو پادگان و فردا صبح برای ادامه ی برنامه ی زندگی در شرایط سخت(!) برگردیم. وسایلمون را جمع کردیم و زیر نم نم بارون و البته تو گل و شل به سمت پادگان به راه افتادیم

وقتی به پادگان رسیدیم اولین کاری که کردیم تمیز کردن پوتین ها و برداشتن چند تُن گل از روی اونها بود. همونطور که حدس زده بودیم شب حسابی بارون اومد و باد شدیدی هم گرفت. اگه درایت فرماندهان نبود قطعاً همه ی بچه ها تو اون چادرها حسابی سرما می خوردند. فردا صبح که هوا هم آفتابی شده بود به میدان تیر رفتیم و دیدیم چندتا از چادرها سر و کله شدند و حسابی گل مالی شدند. البته چادر ما هنوز سر جاش بود. یک سری برنامه ی آموزشی و کلاس تو هوای دل انگیز فروردین که از روزهای قبل برنامه ریزی شده بود داشتیم تا ظهر مراسم نماز جماعت و ناهار و بعد از اون هم شلیک با کلاشینکف به صورت تیربار. حیف که 12 تا تیر بیشتر ندادند و در کسری از ثانیه خالی شد. اما همون هم کلی کیف داشت. نزدیک های غروب گفتند به هر سرباز 4 تا تیر مشقی می دیم که با اسلحه ی خودش شلیک کنه. اولین باری بود که تو اسحله ام که حدود یک ماه و نیم تقریباً هر روز دستم بود فشنگ گذاشتم.هر چند مشقی فقط صدا داره و مرمی نداره اما همون هم حال داد. شب هم که هوا تاریک شد برنامه ی شلیک فشنک رسام با کلاشینکف به سمت سیبل های مخصوص شب (که چراغ های LED روی اونها کار گذاشته بودند) داشتیم. اون هم جالب بود. تیرهای رسام مخصوص علامت دادن در شب هستند و بعد از شلیک یک خط نوری زیبای قرمز رنگ دنبال خودشون می کشن. خیلی زیباست. البته یکی از سیبل ها بعد از برخورد فشنگ (چون فشنگ هنوز در حال سوختن بود) آتیش گرفت که اون هم خاطره ای شد خنده دار و بیاد موندنی

به هر حال برنامه ی زندگی در شرایط سخت هم تموم شد. خیلی دلم می خواست که پرتاب نارنجک را هم بهمون آموزش بدن اما گفتند دو سه دوره هست که پرتاب نارنجک از برنامه ها حذف شده. به هر حال به لطف مسئول سوپر مارکت میدان تیر که البته خودش از کارمندان پادگان مالک اشتر بود و دوربین عکاسی آورده بود(چون تنها کسی که مجوز آوردن دوربین داشت همین آقا بود)، عکس هایی از اون روز را دارم. عکس های زیادی با دوربینش انداخت و به تعداد زیاد رو CD رایت کرد و تو سوپرمارکت داخل پادگان می فروخت. همون روز بهش گفتم من یه ژست با تفنگم می گیرم، شما یه عکس تکی از من بنداز، قبول کرد. ژست را گرفتم و اون هم عکس را انداخت. بعد که عکس را روی CD تو خونه باز کردم، دیدم عجب عکس تکی ای انداخته تعجب  ، بیست نفر آدم پشت سر من هر کدوم با یه شکل و ژست خنده دار ایستاده بودند که من نفهمیدم اینها اون روز کی اومدن، بعد از گرفتن عکس هم کی غیبشون زد که من ندیدمشون نیشخند


 
و اما بعد
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸   کلمات کلیدی:

عنوان آخرین پستی که از خاطرات گذاشته بودم مرخصی اول بود. بعد از اون طبق روال دوره ی آموزشی در پادگان مالک اشتر اراک، روزها با شرکت در کلاس های آموزشی و اجرای برنامه ی سین (که تو پست پذیرش شدیم توضیح دادم) گذشت و این روال تا روز آخر آموزشی که روز رژه ی نهایی و اجرای مراسم اعطای درجه هست، کم و بیش به همین منوال ادامه داشت. در طول دوره ی آموزشی ما را چند بار به میدان تیر بردند. میدان تیر پادگان مالک اشتر فاصله ی زیادی با پادگان نداره و دوستانی که اونجا آموزش دیده اند میدونن که با خروج از درب دژبانی (درب اصلی) و گذر از عرض اتوبان(البته از زیرگذر)، به میدان تیر می رسیم. دوستانی هم که هنوز تشریف فرما نشدن ولی مالک اشتر بودن دوره ی آموزشی شون محرز شده، بدونن که خبری از اتوبوس و وسیله ی نقلیه برای رسیدن به میدان تیر نیست و باید سلاح و وسایل لازم را شخصاً تا مقصد که حدود 20 دقیقه پیاده روی هست حمل کنند. تازه بعضی از بچه ها علاوه بر اینها باید جعبه مهمات را هم (دونفری) بیارن که سنگینه و یکم اذیت میشن (سعی کنید خودتون را خیلی نشون ندین. چون اگه فرمانده شما را بشناسه، برای هر کاری معمولاً اسم شما را صدا می زنه که بعضی وقت ها مزیت داره بعضی وقت ها هم به قول معروف حمالی داره)

میدان تیر یکی از مفرح ترین و البته نظامی ترین قسمت دوره ی آموزشی هست.در دوره ی اصلی خدمت برای خیلی ها شلیک با تفنگ دیگه پیش نمیاد پس قدر این میدون تیر را بدونید (البته در دوره ی اصلی خدمت برای من یک بار خوشبختانه پیش اومد)

همونطور که قبلاً هم گفتم، هر سرباز یه شماره شناسایی داره که تخت، کمد و سلاحش با اون کد مشخص میشه. سلاح سازمانی نیروی انتظامی کلاشینکف هست که هر سرباز یک کلاشینکف مخصوص به خودش را داره . تمام سلاح ها هرچند برای آموزش استفاده میشه (منظورم از آموزش، بحث صف جمع و باز و بسته کردن سلاح و ... است) اما تمام سلاح ها سالم و قابلیت شلیک دارن. به همین دلیل در میدان تیر احتمال اینکه اجازه بدن شما با سلاح خودتون شلیک کنید وچود داره. هر چند بعضی مواقع هم تعداد محدودی سلاح اونجا می برن و همه ی سرباز ها به نوبت با اون سلاح ها شلیک می کنن. این را گفتم که بدونید سلاح های آموزشی که به شما تحویل داده میشه اکثراً سالم هستند و اگر در باز و بسته شدن اونها یا آموزش صف جمع آسیبی به سلاح برسه یا خدای نکرده قطعه ای از سلاح گم بشه حساب اون سرباز دیگه با کرام الکاتبینه (همونطور که در آخرین روز آموزشی ما قطعه ی گلنگلدن سلاح یکی از بچه ها گم شد و ضمن اینکه اون سرباز عملاً بیچاره شد، کل پادگان با هفت هشت ساعت تاخیر و البته شنیدن تهدید ها و اخطارهای فرماندهان مرخص شد، چون تک تک وسایل داخل کیسه ی همه ی سربازها را دژبانی کنترل می کرد و بازرسی بدنی هم از داخل کلاه تا داخل پوتین انجام میشد تا کسی گلنگدن را با خودش بیرون نبره) حالا ببینید دو سه هزار تا سرباز که آموزشی شون تموم شده و همه دوست دارن زودتر برن خونه تا از مرخصی پایان دوره ی آموزشی استفاده کنن را روز آخر دم درب دژبانی تک به تک می خواستن بگردن. فکرش را که می کنم حالم بد میشه. چه روز سختی بود اون روز)

غیر از چند بار رفتن به میدان تیر برای شلیک با کلاشینکف، ژ-3 و کلت زیگ زاور، در اواخر دوره آموزشی گردان ها را برای دو سه روز (و حداقل یک شب اقامت، بستگی به فصل و وضعیت آب و هوا داره) به میدان تیر می برن و اسم این برنامه، "زندگی در شرایط سخت" هست. برنامه ای که سربازها باید یاد بگیرن چطور در بیابان با حداقل امکانات زندگی کنن. دوستانی که به پادگان مالک اشتر قراره اعزام بشن اصلاً نگران این برنامه نباشن چرایی اش را توضیح می دم

روال اصولی زندگی در شرایط سخت این هست که سرباز ها را به محلی بفرستن که آب فقط به اندازه ی نوشیدن، مواد غذایی فقط به اندازه ی نصفه و نیمه سیر شدن در اختیارشون قرار داده بشه و خوابیدن در چادر و گلاب به روتون حفر و استفاده از توالت صحرایی را هم تجربه کنند تا برای وضعیت های مشابه در جنگ آماده بشن. من از دوستانی که در پادگان مرزن آباد نیروی انتظامی یا در پادگان های ارتش آموزش دیده اند شنیده ام که برنامه ی زندگی در شرایط سخت را اونجا کامل اجرا می کنن ولی تو مالک اشتر راحت تر هست که تو پست بعدی توضیح می دم

 


 
سلامی دوباره
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸   کلمات کلیدی:

سلام دوباره به همه ی دوستان گلم

زمانی تصمیم گرفتم وبلاگی ایجاد کنم و خاطرات خدمتم را هر هفته تو اون وبلاگ بنویسم به همین دلیل وبلاگ سرباز ایرانی را درست کردم و در اولین فرصت مطالبی را در قالب چند پست تو وبلاگ قرار دادم. متاسفانه بعد از اون فرصت نکردم به وبلاگ سر بزنم و به همین دلیل نتونستم جواب محبت هایی را که دوستان در کامنت هاشون ابراز کرده بودند را بدهم که از همین جا از همه ی دوستانی که لطف فرمودند و به این وبلاگ سر زدند و پیام هایی را هم گذاشتند، اول تشکر می کنم و بعد هم عذر خواهی

امروز که به وبلاگ سر زدم 1289 از آخرین پستی که تو این وبلاگ گذاشتم و 840 روز از آخرین روز خدمت سربازی من می گذره. خاطرات خیلی شیرین و تلخی دارم که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد اما به هر حال متاسفانه خیلی از جزئیات اتفاقاتی که چه در دوره ی آموزشی و چه در دوره ی اصلی خدمت برام افتاده را فراموش کردم (کلیات را به خاطر دارم اما جزئیات اتفاقات به دلیل گذشت زمان از خاطرم رفته) مخصوصاً که بعد از اتمام خدمت به لطف خدا بلافاصله یه شغل مناسب پیدا کردم و شدیداً درگیر کار شدم. به همین دلیل نمی تونستم به نوشتن تو این وبلاگ ادامه بدم.

به هر حال خیلی دوست داشتم که خاطراتم را به صورت هفتگی بنویسم اما متاسفانه میسر نشد

از اونجایی که دوست ندارم کار را نیمه کاره رها کنم، تصمیم گرفتم به صورت کلی اتفاقاتی را که برای من در دوره ی خدمت افتاد را بنویسم و بعد از اون همه ی دوستان را به خداوند بزرگ بسپارم. من تو دو تا وبلاگ به تناسب محتوای اونها گاهی اوقات پست هایی می گذارم. اگر قدم رنجه کنید و به اون وبلاگ ها سر بزنید خوشحال میشم:

اولین وبلاگ من کاشانه هست که یه وبلاگ ادبی با محتوای اشعار شاعران قدیم و معاصر هست

دومین وبلاگ هم عنوانش هست نت و اجرای قطعات موسیقی با سازدهنی که اجراهای خودم را به همراه لینک دانلودش برای علاقه مندان به سازدهنی قرار دادم


 
مرخصی اول
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠   کلمات کلیدی:

دو سه روز که گذشت، دیدیم انگار جداً نمی خوان حالا حالا به ما مرخصی بدن.

گفتند از بیرون خیاط میاریم، اتیکت ها را روی لباسهاتون و نوارهای قرمز را روی شلوارتون بدوزه. (نوار قرمز روی شلوار بچه های لیسانس به بالاتر دوخته میشه)

چند روز بعدش هم همین اتفاق افتاد و لباس هارا گروهان به گروهان به خیاط خونه بردند.

دقیقاً دو هفته گذشت تا یه روز تو مراسم صبحگاه، فرمانده گفت: به گروهان هایی که خوب رژه برند احتمالاً مرخصی میدن. بعد از اتمام مراسم صبحگاه هم هیچ کدوم از فرمانده ها هیچ حرفی از مرخصی نزدند.به سوال های بچه ها هم درمورد مرخصی،  جواب سربالا می دادند. روز بعدش نزدیک ظهر فرمانده گفت دفترچه های مرخصی تون را نوشتیم و لیست مرخصی را دادیم بالا مهر و امضاء کنند. فقط اگه می خوایید ماشین برای برگشت گیرتون بیاد، ناهار را سریع بخورید، وسایل را جمع و جور کنید تا قبل از اینکه بقیه گروهان ها به ترمینال برسند، شما رفته باشین.

با همه ی سعی و تلاشی که کردیم، چهارمین گروهانی بودیم که دم در دژبانی رسیدیم اما با این حال زیاد معطل نشدیم و با اتوبوس های شرکت واحد که پادگان آماده کرده بود رفتیم ترمینال.

چهل و هشت ساعت مرخصی مثل برق و باد گذشت و دوباره به پادگان برگشتیم.

دو هفته ی اول آموزشی، به دلیل آشنا نبودن بچه ها با محیط خشک نظامی و آموزش های فشرده ی صف جمع و آمادگی جسمانی و ... یه کمی سخته اما بعدش کم کم این تمرینات عادی میشه و آموزش ها هم البته کمی راحت تر میشه. اما این مرخصی اول کار را یه کمی به هم زد.

به محض برگشتن از مرخصی، باز هم خوابیدن ساعت 9:30 و بیداری ساعت 4:30 برای یه عده سخت شده بود و اولین رژه ی مراسم صبحگاه را هم که حسابی خراب کردیم.

بعد از اینکه صبحگاه تموم شد، مطابق معمول فرمانده ی گروهان اولش با جدیت به بچه ها تشر زد و بعدش هم با همون خنده ی همیشگی یه کم بچه ها را نصیحت کرد و نهایتاً به دلیل خراب کردن رژه (خودش میگفت: به دلیل ورزیده تر شدن شما) چند دور دور میدون را به صورت تنبیهی دویدیم که حسابی این مرخصی از دماغمون بیرون شد.


 
اولین روز آموزش
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩   کلمات کلیدی:

مطابق برنامه ی سین، صبح ساعت ۴:٣٠ از خواب بیدار شدیم، تا ساعت ۵:١۵ انجام امور شخصی(شامل آنکارد تخت،مسواک زدن، وضو گرفتن و...) و خواندن نماز صبح در مهدیه، ساعت ۵:٢٠ تا ۵:۴۵ صرف صبحانه و سپس تا ساعت ۶:١۵ تمیزکردن کف آسایشگاه و حاضر شدن به صورت  وضعیت کامل و نهایتاً به خط شده روبروی گروهان (منظور از وضعیت کامل، یعنی پوشیدن لباس نظامی، کلاه و پوتین).

پس از کمی نرمش صبحگاهی، به مراسم صبحگاه رفتیم. مراسم صبحگاه به دلیل نواختن مارش های نظامی مختلف توسط گروه موزیک، در روزهای اول خیلی جالب توجه است اما به مرور زمان به مسئله ای کاملاً عادی تبدیل می شود.

بعد از مراسم صبحگاه کلاس های مختلف شروع می شود که هر کلاس مثل کلاس های تئوری دانشگاه، در تایم 90 دقیقه ای برگزار می شود با ده دقیقه استراحت بین هر کلاس.

بعد از اتمام سه کلاس، موقع نماز است و رفتن به مهدیه. بعد از بازگشت از مهدیه هم ناهار صرف می شود و انجام کارهای شخصی تا ساعت 3:00 که آخرین کلاس است. ساعت 4:30 بعد از اتمام کلاس چهارم، همه ی سربازها در اختیار خود هستند (یعنی آزادند استراحت کنند و به طور کلی به کارهای شخصی خود برسند) تا موقع اذان مغرب که بعد از خواندن نماز در مهدیه، صرف شام و نهایتاً ساعت 9:30 خاموشی.

این برنامه که البته به صورت خیلی کلی اینجا نوشتم، برنامه ی سین است. اگر تصمیم دارید دفترچه خاطراتی برای دوره ی آموزشی با خودتون ببرید، بهتره صفحه ی اولش را با خاطرات روز اول پر کنید و سایر صفحات را ایضاً بگذارید چون در طول مدت آموزشی تقریباً کار هر روز شما همین است!


 
پذیرش شدیم
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩   کلمات کلیدی:

بعد از صرف شام و انجام کارهای شخصی آماده شدیم که با بچه ها بیشتر آشنا بشیم که یه نفر اومد گفت تا ده دقیقه دیگه خاموشیه!

ساعت 9:30 خاموشی می زنند و ساعت 4:30 صبح بیدار باش. هر چند می دونستیم که ساعت 9:30 هیچ کدوم خوابمون نمی بره اما چاره ای جز اطاعت نداشتیم.

اون شب درست نتونستم بخوابم اما همین که دم دمای صبح چشمم اومد گرم خواب بشه، یه نفر چراغ ها را روشن کرد و با صدای بلند چندبار گفت: آقایون بیدار شید برای صرف صبحانه!

تا ظهر کار خاصی نداشتیم جز اینکه پتوهایی که شب قبلش تحویل گرفته بودیم را دوباره پس گرفتند و البته یه کمی هم توجیهمون کردند. توجیهاتی که تو یه هفته ی اول از بسکه تکرار شد، همه حفظ شده بودند.

حدود ساعت ١١ صبح گفتند برای پذیرش به مهدیه مراجعه کنید. رفتیم مهدیه و بعد از اینکه باز هم توجیه شدیم، کارهای مربوط به پذیرش و پر کردن فرم مشخصات و ... را انجام دادیم و برای تحویل گرفتن استحقاقی به گردان برگشتیم. منظور از استحقاقی همون لباس،اور کت، پوتین،پتو،ملحفه، کلاه و دستکش و یه سری دیگر از وسایل شخصی است که داخل یک ساک کیسه مانند به نام کیسه انفرادی به هر سرباز تحویل می دهند. بعد از تحویل گرفتن استحقاقی ها، بچه ها شروع کردند به پوشیدن لباس ها تا اگر بزرگ یا کوچیک بود، با هم عوض کنند. تعداد زیادی از بچه ها مشکل اندازه نبودن لباس را داشتند اما بر حسب شانس هر دو دست لباس کار و یک جفت پوتین من کاملاً اندازه ام بود و هیچ احتیاجی به تعویض اونها پیدا نکردم. فقط اورکت من برام بزرگ بود که اون هم سریع با یه نفر که اورکتش براش تنگ بود عوض کردم و خیالم از بابت لباس ها راحت شد. البته بزرگ بودن لباس ها مسئله ی مهمی نیست چون در اولین مرخصی میشه اونها را اندازه کرد. مهمترین مسئله، اندازه بودن پوتین ها است. بنابر این به دوستانی که در شرف اعزام هستند پیشنهاد می کنم بعد از تحویل گرفتن استحقاقی ها اول از همه پوتین ها را بپوشید تا اگر اندازه نبود، سریع با یه نفر اون را عوض کنید. اگر دیر بجنبید، پوتین های سایز پای شما گیرتون نمیاد.

استحقاقی ها را که تحویل گرفتیم، لباس ها را پوشیدیم و رسماً به جمع سربازان (شما بخونید: آش خوران) این مملکت پیوستیم. مرحله ی بعدی تقسیم افراد در گروه های مختلف بود. هر گروهان جمعاً از ١٢ گروه تشکیل شده که در هر گروه بین ١٢ تا حداکثر ١۵ نفر قرار می گیره. بعد از تعیین گروه، نوبت به تعیین تخت و کمد شد که با توجه به شماره آماری هر فرد تخت ها و کمد ها را خیلی سریع مشخص کردند. منظور از شماره آماری، شماره ای است که به هر فرد در گروهان اختصاص می دهند که شماره تخت، کمد، اسلحه و سایر مسائل مربوط به هر سرباز مثل حضور و غیاب و ... توسط آن شماره مشخص می شود. مثلاً در یک گروهان ١۵٠ نفری، نفر اول در گروه اول شماره آماری یک، نفر دوم در گروه اول شماره آماری دو  الی آخر تا ١۵٠ دارند.

بعد از تعیین تخت ها و کمدها، فرمانده ی گروهان ما که فردی بسیار دوست داشتنی و شوخ طبع بود (بر عکس آنچه که ما در مورد یک فرمانده تصور می کردیم) توضیحاتی راجع به برنامه ی روزهای آینده ارائه داد که این برنامه از فردای آن روز تا انتهای دوره ی آموزشی تقریباً اجرا شد. نام این برنامه، برنامه ی سین است که از ابتدای کلمه ی ساعت گرفته شده است، یعنی در نظام هر کاری مطابق برنامه ی سین و راس ساعت خودش انجام می شود.


 
حرکت به سوی اراک
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩   کلمات کلیدی:

صبح ساعت 7:30 همگی در محل موعود آماده بودیک که تکلیفمون معلوم بشه. من و دوستم علی و  تعداد زیادی از بچه ها موی سرشون را با نمره 4 زده بودند. یه عده هم موهاشون هنوز بلند بود که البته بعد از رسیدن به مرکز آموزش همگی اونها پشیمون شدند و می گفتند ای کاش تو اصفهان موهامون را کوتاه می کردیم.

بعد از یک ساعت معطلی مسئول تقسیم بچه های فوق دیپلم را به ارتش و 05 کرمان فرستاد. بعد از تقسیم فوق دیپلمه ها، همگی فهمیدیم که ما لیسانس ها قراره تو کدوم ارگان بیفتیم تا اینکه مسئول تقسیم اومد و گفت اسامی که می خونم بیان این طرف به خط شن. بعد از حدود 20 تا اسم، اسم من را هم خوند اما دوستم علی را نخوند. گفت شما نیروی انتظامی هستید. برین ترمینال کاوه ساعت 10 صبح تعاونی ... برای اراک سوار شید.

من و علی خیلی ضد حال خوردیم که از هم جدا افتاده ایم. به هر حال من منتظر شدم که ببینم دوستم کجا می افته. چند دقیقه بعد معلوم شد باقی مونده ی بچه ها که اسمشون تو گروه اول نبود هم همون اراک هستند ولی قراره با یه اتوبوس دیگه ساعت 11 حرکت کنند. خیالم راحت شد که هنوز امیدی هست که با هم باشیم.

وقتی رسیدم ترمینال ساعت 9:30 بود. اتوبوسی که قرار بود ساعت 10 حرکت کنه، تا ساعت 10:45 ما را تو ترمینال معطل کرد. به طوری که بچه های اتوبوس ساعت 11:00 همگی تو ترمینال بودند و ما هنوز راه نیفتاده بودیم!

به هر حال ساعت 10:50 با یه اتوبوس بنز عتیقه و یه راننده ی عتیقه تر،   از ترمینال خارج شدیم و حدود 15 دقیقه بعد،تو جاده شاهین شهر،  اتوبوس ولوو بچه های گروه دوم (ساعت 11) با سرعت از کنار اتوبوس قدیمی زهوار در رفته ی ما(ساعت 10 یی ها) سبقت گرفت. دوستم علی را تو اون اتوبوس دیدم.

ظاهراً از همین اول قراره بد شانسی بیاریم.میگن:سالی که نکوست از بهارش پیداست.

حدود چهارساعت بعد راننده تو خمین نگه داشت تا بچه ها استراحتی بکنند و ناهاری بخورند. بچه های گروه دوم که زودتر از ما رسیده بوند، داشتند آماده ی سوار شدن به اتوبوسشون می شدند و ما تازه داشتیم از اتوبوس پیاده می شدیم.

ناهار را که خوریم سوار شدیم و به راه افتادیم. این طور که از دوره های پیش به گوشمون خورده بود، بعد از تحویل گرفتن لباس و پوتین و ... یه مرخصی دو سه روزه به ما می دن تا لباس ها را اندازه کنیم و اتیکت بزنیم و بعدش برگردیم، به همین دلیل هیچ کس احتمال نمی داد که هیچ مرخصی فعلآً در کار نیست.

حدود یک ساعت بعد به اراک رسیدیم و دم در پادگان مالک اشتر دژبان ما را به خط کرد. از دژبان که اتفاقاً بچه اصفهان هم بود پرسیدم بعد از تحویل گرفتن لباس ها که بر می گردیم؟

خیلی جدی جواب داد: نه خیر. حالا حالا مهمون ما هستین و از مرخصی هم خبری نیست. ناراحت

من که وسایل لازم را تو یه ساک کوچیک با خودم آورده بودم. خیلی از بچه ها که نه وسایل کافی با خودشون برداشته بودند و نه موهای سرشون را اصلاح کرده بودند (به این امید که بر می گردند اصفهان و دو سه روز بعد دوباره میان) حسابی ضد حال خوردن.

دژبان اومد و گفت: هر کس موبایل داره بیاره تحویل بده، ورود تیغ، سیگار، فلش مموری، رادیو، mp3 player و ... هم ممنوعه. هر کس از این چیزا داره همین الان تحویل بده. بعد از بازرسی ساک و وسایلمون به راهنمایی یکی از دژبان ها به سمت مهدیه رفتیم تا پذیرش بشیم. وارد مهدیه که شدیم، دیدیم بچه های گروه دوم (ساعت 11 یی ها) اونجا نشسته اند. ما هم به اونها ملحق شدیم. یه گروه هم از کرمانشاه حدود یک ساعتی زودتر از ما اومده بودند که مسئول پذیرش داشت کارهای پذیرش اونها را انجام می داد. تا کارهای اونها انجام شد، دوساعتی طول کشید و ساعت حدود 7:30 شب بود که مسئول پذیرش اومد سراغ ما و گفت برگه سبزها و برگه های پذیرش شما از اصفهان نیومده و ما نمیتونیم شما را پذیرش کنیم. اما با هماهنگی که با فرمانده کردیم، امشب به شما اسکان می دیم. اگر فردا برگه های پذیرش شما اومد که پذیرش می شید و گرنه بر می گردونیمتون اصفهان!

این هم یه ضد حال دیگه. به هر حال ما را به سمت گردان ذوالفقار بردند و به هر کدوم یه جفت پتو تحویل دادند و تو گروهان شهادت اسکان داده شدیم.

بعد یه نفر اومد گفت قاشق و بشقاب بردارید و برای صرف شام بیایید سالن غذاخوری و به این ترتیب اولین غذای خدمت سربازی که استامبولی بود را خوردیم.




 
روز تقسیم
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩   کلمات کلیدی:

من و دوستم علی، رأس ساعت 08 صبح روز تقسیم (یعنی 1/12/1388) تو شهرک آزمایش و محل تقسیم سربازان حاضر شدیم. وقتی وارد میدان شدیم متوجه شدیم به غیر از ما، حدود 70 نفر دیگه هم اومده اند که به صورت داوطلبانه تاریخ خدمتشون را جلو بندازند و از این تعداد تقریباً همگی تاریخ اعزامشوم مثل ما 01/04/1389 خورده بود!

عجب شانسی داریم ما. حتی فکرش را هم نمی کریم که همچین قضیه ای پیش بیاد. ما به خیال اینکه فقط خودمون دو نفر تو این شهر هستیم که مایلیم زودتر بریم سربازی با خیالی راحت از اینکه حتماً برای دو نفر جا پیدا می شه که ما را هم بفرستند، اومدیم اما هیچ فکرش را نمیکردیم که 70 نفر مثل ما فکر می کردند.

به هر حال تا حدود ساعت 12 معطل شدیم تا تمام مشمولانی که برگه سفید داشتند (یعنی تاریخ اعزامشون همون روز بود) کار تقسیمشون انجام شد تا نوبت به ما رسید.

سروانی که مسئول این کار بود گفت من باید با تهران تماس بگیرم ببینم ارگانی هست که این تعداد نیروی داوطلب(!) را نیاز داشته باشه یا نه. حدود نیم ساعت دیگه هم معطل شدیم تا جناب سروان از دفترش بیرون اومد و گفت هم ارتش و هم نیروی انتظامی نیرو می گیره و همه ی شما را می تونیم بفرستیم.برگه سبزها را جمع کرد و قرار شد صبح روز بعدش یعنی 02/12/1388 دم در اداره نظام وظیفه (قائمیه) حاضر بشیم تا از اونجا تقسیممون کنن.

خیال همه از این حرف راحت شد اما استرس اصلی تازه شروع شد. سوالی که تا فردا صبح ذهن من (و مطمئناً همه ی ما) را اشغال کرده بود این بود که: تو ارتش میفتم یا نیروی انتظامی؟


 
شروع کار
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩   کلمات کلیدی:

بعد از اینکه درسم تو دانشگاه تموم شد، به همراه یکی از دوستان هم دانشگاهی و صمیمی ام به نام علی، دفترچه خدمت نظام وظیفه را از یکی از مراکز پلیس +10  خریداری کردیم و با توجه به توضیحات اون دفترچه، مدارک مورد نیاز را آماده کردیم و چند روز بعدش با هم به یکی از همین دفاتر پلیس + 10 مراجعه کردیم و مدارک را ارسال کردیم.

حدود یک ماه بعدش برگه های سبز برامون توسط پست ارسال شد.  تو این برگه ها در مورد ارگان و محل خدمت (یعنی سپاه، نیروی انتظامی یا ارتش) هیچ چیزی نوشته نشده، فقط تاریخ اعزام به خدمت خورده بود: 1/04/١٣٨٩

وقتی تاریخ اعزام به خدت را دیدم، خیلی ناراحت شدم. چون اون موقع اواسط دی ماه(1388) بود و تاریخ اعزام به خدمت حدود شش ماه بعد خورده بود. من تو یه شرکت به صورت پاره وقت مشغول به کار بودم اما از اونجایی که اصلاً علاقه نداشتم شش ماه معطل رفتن به سربازی بشم و تازه خود سربازی هم که 17 ماه طول می کشید، بنابر این،  چندروز بعدش برگه سبز را برداشتم و به اداره وظیفه عمومی مراجعه کردم تا شاید راهی برای جلو انداختن تاریخ اعزام پیدا کنم.

اونجا یه تعدادی از مشمولان را دیدم که مایل بودند تاریخ اعزامشون را عقب بندازند. یه تعدادی هم مثل من مایل بوند تاریخ اعزام را جلو بندازند. من یه نفر را پیدا کردم که دوست داشت امریه آموزش و پرورش بشه و به دنبال یه نفر می گشت که جاش را با اون عوض کنه. وقتی ازش پرسیدم دوست داری چه تاریخی اعزام بشی، گفت: تاریخ اعزامم 1/12/1388 خورده و دوست دارم با یه نفر 1/04/1389 جام را عوض کنم.

با خوشحالی بهش گفتم من هم خیلی دوست دارم اول اسفند اعزام بشم، پس مشکل دیگه حله. با هم رفتیم پیش مسئول اعزام تا کارهای جابجایی من و اون را انجام بده که اولین ضد حال خدمت را اینجا خوردم. مسئولش که البته آدم خوش برخوردی هم بود گفت حداکثر مدت زمان دوماه قابل جابجایی هست ولی شما چهار ماه فاصله ی زمانی دارید و این کار امکان پذیر نیست!

گفتم هیچ راه حلی نداره که هم مشکل این آقا حل بشه و هم مشکل من؟ گفت: این آقا باید یه نفر 1/02/1389 پیدا کنه و با اون جابجا بشه. شما هم (یعنی من) در روز اعزام یعنی 01/12/1388 بیا شهرک آزمایش، افرادی که کد خورده اند را ما تقسیم می کنیم، اگر جای اضافی بود شماها را به صورت داوطلب می فرستیم.

به هر حال چاره ای نبود جز اینکه حدود دو ماهی منتظر روز اعزام بشیم که ببینیم چی میشه.


 
درباره من و این وبلاگ
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دوره آموزشی ،نیروی انتظامی ،اراک

سلام.

من قصد دارم در این وبلاگ خاطرات خودم را از دوره ی آموزشی سربازی بنویسم تا دوستانی که قصد دارند به زودی به خدمت مقدس(!!!) مشرف بشوند، تقریباً بدونند که اونجا چه خبره.

اسم من امیر، لیسانس دارم ، بچه اصفهان هستم و آموزشی را در مرکز آموزشی مالک اشتر نیروی انتظامی (اراک) گذروندم. بنابر این این خاطرات بیشتر به درد کسایی ممکنه بخوره که در نیروی انتظامی افتاده اند و علی الخصوص اونهایی که آموزشی را قراره تو مالک اشتر اراک بگذرونند.